تبلیغات
مهران مدیری

مهران مدیری

اگر هر بار كه لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل كف دست بود.

 به نام خالق زیبایی ها

توی زندگی روزهایی هست که سخت و طاقت فرسا میشه...روزهایی که همه شبیه هم هستند و تکرار مکررات اند...روزهایی اصلا شکل زندگی نیستند و تو مجبوری بگذرونیشون بدون اینکه از طعم زندگی درونشون بچشی یا لمس کنی...

در عوض روزهایی هم هستند که چنان چشم گیر و غیر قابل وصف اند که دنیا از کنارت میگذره بدون اینکه سر برگردونی...روزهایی که احساس میکنی یه دفعه بعد از یه مدت غم و خستگی حالا اومدن که تلافی کنند...نمیدونم مثل چی ؟! شاید همون لحظه هایی که آسمون بی هوا دست و دلباز میشه و یه دل سیر برات بارون میفرسته بعد وقتی که بهش زل میزنی انگار زیباترین چیزی که در دنیا دیدی همین آسمونه که بعد از اون همه بارون و رعد و برق یه دفعه صاف و زلال شده ... یا شایدم مثل همه روزهایی که منتظریم یه کسی یه جایی بیاد و مهمون ما بشه و زندگی رو از روزمرگی بیرون بیاره و ما رو هوایی کنه تا دوباره یادمون بیفته که داریم زندگی میکنیم ...همین زندگی ای که به قول شاعر خالی نیست ... و به نظر من واقعا همین طوره...

اینا رو گفتم تا اومدن مهران مدیری عزیزمونو تبریک بگم...کسی که اومدنش مثل روزگاریه که یهو با روزهای قشنگش غافل گیرمون میکنه و ابرهای تیره آسمونو کنار میزنه و جاشو به رنگین کمانی میده که فقط تماشای اون لازمه که تمام هستی و زیبایی هاش رو از اعماق دلت بفهمی و ازشون کیف کنی...حضورش یه چیزایی تو مایه های همین بارون و طراوت و تازگی آسمون آبی درخشانه...

پس بیا و تو روزهای قشنگ  حضور مهران مدیری عزیز یه قولی به خودت بده ! اینکه دیگه به هیچ چیز بدی فکر نکنی...فقط به این فکر کن که روزی که شروع میکنی ممکنه که سخت باشه ممکنه بدی هایی توش باشه حتی به خوشی هات بچربه و اعصابتو خط خطی کنه اما بگذار تا بگذره...انقدر بگذره تا به اومدن شادی بزرگ مهران مدیری برسه اونوقته که میفهمیم این نمک های زندگی در برابر عظمت شاد بودن و خندیدن چقدر کوچک و ناچیز اند... اونوقته که یادت می افته داری زندگی میکنی زندگی ای که خالی نیست و همراه با یک دنیا امید و شادی و لذته...

یه ساعت قبل از اینکه برای اولین بار تبلیغ برنامه جدید مهران مدیری از تلویزیون پخش بشه داشتم واسه یکی از غم هام دعا میکردم هنوز دعا تموم نشده بود که خدا باز هم با هدیه اش که چه زیبا و به جا بود منو غافل گیر کرد و من هنوز در بهتم از بخشش خدا...

حالا تصمیم گرفتم فقط شاد باشم لحظه ها ی حضور مهران مدیری رو با غم و غصه های الکی روزگار تلف نکنم میخوام امیدهامو از سر بگیرم تا مثل همیشه موقع خداحافظی اش یادگاری هاش پیشم مونده باشه ... یعنی وقتی به خودم سر میزنم ببینم اون و شادی هاش و امید هاش تو تموم لحظه ها با من بودن ... من اگه نخوام هم روال همینه یعنی هر وقت میاد روزگار من این طوری میشه ... مثل همیشه به من یاد میده که چطور حرف بزنم شاد باشم بخندم و امیدوار بمونم ... چطور از روزای آفتابی و شبهای مهتابی کیف کنم... از خودم بیرون بیام و به خونه دل دیگرون سر بزنم و یادم بیافته که وقت اون رسیده که با روزگار آشنی کنم...

در انتظار فردا که حضورش خلوت دلمونو پرکنه...

من و دیوانگی و مهر و وفا یار شدیم

تا تو باشی و من و عشق و وفاداری من

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

قصه عشق شود قصه بیماری من

اشک گرم و غم عشق آمد و جانا چه کنم؟

گر به فردا نرسد این شب بیداری من...

تا فردا تا فردا و تا فردا...

 


نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1385 ساعت 10:12 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

اخرین مطالب
مجموعه جدید
"مهران مدیری" در بارگاه هارون الرشید!
نیم نگاهی به ؛ مرد هزار چهره

جسته گریخته از کار جدید مهران مدیری
بازگشت مدیری بعد از ماه رمضان.
خاطرات کارهای مدیری و تندیس حافظ

هر روز روز تولد توست...





نیم نگاهی به ؛نامزدنگ؛