تبلیغات
مهران مدیری - مطالب فروردین 1387

مهران مدیری

اگر هر بار كه لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل كف دست بود.

به نام خدا

مرد هزار چهره… داستان مردی که متفاوت بود، مردی که به همه احترام میگذاشت ، مردی که زندگی پرمعنا با ارزش های انسانی داشت…

مردی که کارمند اداره ثبت احوال شیراز بود و درقسمت بایگانی جایی شبیه به یک زیرزمین  در میان انبوهی از پرونده های قدیم و جدید، ریز و درشت پرسه میزد و تمام کوشش او در جهت خوب کارکردن و شایسته بودن بود…مرد داستان ما را کسی نمیدید حتی خود او هم نمیدانست کجای کره زمین ایستاده و هرگز حتی از دورترین نقطه ذهنش هم عبور نمیکرد که روزی ده ها نفر برایش کف بزنند و تشویقش کنند یا او را بستایند…

داستان ما بر دوش مرد ساده ای بود ، مرد ساده ای که احترام گذاشتن و تشکر کردن را دوست داشت و اصلا برایش مهم نبود طرف مقابلش چه کسی ست… رئیس اداره ، مادر ، دوست یا یک رهگذر ساده خیابان او کار خودش را میکرد و به این چیزها کاری نداشت … در خانواده ای بزرگ شده بود که به او نظم آموخته و این نظم از اتاق شسته و رفته با آن کفش های واکس زده گرفته تا تشکر های طولانی مدتش در هنگام دریافت چیزی از کسی…

اما این مردساده با آن کودک پاک درونش نه شاهزاده کتاب" اگزوپری "است و نه مرد داستان "مردی که فرشته ها را میفهمید" و نه هیچ کس دیگر… او مسعود شصتچی ست که اکنون قرار است به عنوان مرد هزار چهره در دادگاه محاکمه شود…

اودر پی دفاعیات خود ماجراهایش  را تعریف میکند و…

در مقابل مسعود مردی رند قرار دارد که دفترچه حساب جا مانده پسرش را روز خاستگاری دخترش از صندوقچه قدیمی بیرون میآورد و به علت شباهت زیادی که با مسعود دارد از او میخواهد که خود را به جای پسرش "دکتر سپهر جندقی" معرفی کند و به بانک بروند و مبلغ درخواستی را برداشت نمایند در غیر این صورت مسعود لیاقت دامادی او را ندارد …

و مسعود از هر راهی میرود نمیتواند مرد را مجاب کند که این کار غیر قانونیست و به ناچار مرد پاک قصه ما برای رسیدن به دختر مورد علاقه خود تصمیم میگیرد دست به ریسک بزرگی بزند و در پی آن پایش به جاهایی کشانده شود که به مرور او را تبدیل به مرد هزار چهر ه بکند…

مرد قصه ما به جای 4 فرد عجیب زندگی میکند… او شروع میکند به بازی کردن و درهجرت بزرگش به شخصیت های بزرگ در هر موقعیت با کسانی آشنا میشود که بخشی از تعریف انسان های امروزی و زندگی ماشینی ماست…

در موقعیت اول پزشکی بود که به حد اعلای طبابت رسیده و با عنوان "پروفسور سپهر جندقی" همه را وادار به کف زدن و به به و چه چه میکرد… در اطرافش افرادی بودند که بر خلاف تحصیلات عالیه خود دورویی ، منفعت طلبی ، حسادت و مال دوستی در درونشان ریشه دوانده و آنها را فرسنگ ها از ذات بی آلایش و پاک مسعود دور میکرد … در حالی که میدیدیم مسعود با بیماران هم دردی کرده و پول وزیت آنها را میبخشد رئیس بیمارستان ، همان طبیبیان بزرگ بر او خورده گرفته و به هر تر فند که بود سعی داشت از او انسانی بسازد شبیه خود و اطرافیانش…

به هر حال مرد داستان ما از آن خانه و بیمارستان گریخت و در پی اولین فرصت پیش آمده در تاریکی یک اتاق که میتواند خاموشی آن بخش از وجود حیله گر و نقشه کش مسعود باشد لباس هایی را میپوشد که هیچ قصد بدی از انتخاب آن ها نداشته جز فرار از زندان طبیبیان… اما از بدشانسی وقتی از اتاق بیرون می آید متوجه میشود که لباس هایی که پوشیده متعلق به مردی ست که در سانحه رانندگی صدمه دیده و به کما رفته و او کسی نیست جز پلیس باجذبه آگاهی ، "سرهنگ غفاری"…

مسعود از جرم و جنایت چیزی نمیداند از عدالت هم همین طور اما دلش میخواهد در دنیایی زندگی کند که تمام مجرمان به سزای خود میرسند و داد مظلومان گرفته میشود پس در موقعیت دوم سعی میکند در جایگاه پر قدرتی که ایستاده در حد توان جامعه اش را از بدی بزداید و آن را شفا دهد اما حیف که راه را بلد نیست و چاه را نمیشناسد… و ناچار میشود در فرصتی که پیش آمده فرار کند .

این بار به اتفاق سر از محفل شعرا در آورده و دوباره اشتباه گرفته میشود و مثل دو مورد قبل باز هم کسی حرف های او را نمیشود باز هم برایش به به و چه چه راه می اندازند و باز هم هجو ظاهر بین بودن مردمی که با اصلاعات کم هر بار فردی را تا عرش بالا میبرند و گاه همان انسان را با شنیده های اندک تر به قعر فرو میکشند… شعرای اهل ادب خیلی محترمانه مسعود را "استاد طوفان " نامیدند و مهر تایید بر شعری زدند که تنها کلمه هایی پشت سر هم ردیف شده بود چیزی شبیه به یک لیست خرید!!!

در موقعیت چهارم مسعود به خانه پدر خوانده ای وارد میشود که دختری تنها در قصری بزرگ دارد که واقعا تنها مانده… دامادهای خانه همه فرار کرده اند و این بار همای سعادت بر شانه مسعود مینشیند و او را وادار به ازدواج با دختر پدرخوانده میکند … موقعیتی بسیار استثنایی و فوق العاده که هر کس را بر حسب ظرفیت و وجدان تحریک و ترغیب خواهد کرد و درجه تحریک مسعود قصه ما در حد سفارش یک سوشی کوچک برای صبحانه است و دیگر هیچ!!!!!!

و اما قسمت آخر… بسیار متنوع و غافل گیر کننده بود… هرآن منتظر دستگیر شدن این مجرم دوست داشتنی بیگناه بودیم اما هر بار با خوش شانسی که می اورد هیجان زده میشدیم و برای رهایی اش خدا خدا میکردیم … انگار خدا هم دوست نداشت مرد پاک و ساده قصه ما گیر بیفتد اما عدالت خیر…….

بالاخره مسعود دستگیر شد و حالا میلیون ها نفر در انتظار شنیدن حرف های او و دلایل و انگیزه هایش و در آخر حکم دادگاه هستند…

مسعود این گونه از خود دفاع میکند…

« چه دفاعی از خود بکنم جناب قاضی؟ من بی دفاعم!

من شریف تربیت شدم ، من شریف بزرگ شدم. نه کسی منو میشناخت ، نه کسی بنده رو دیده بود، نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه. همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمین اداره بایگانی بود ، لای پرونده ها!

من ساده بودم ، من همه چیزو باور میکردم ، من با هیچ کس مخالفت نمیکردم سرم به کار خودم بود و شریف بودم. و من به همه احترام میگذاشتم و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم رفت که کجا م و همه اینها که میگن مال من نیست حق من نیست. من نمیخواستم به بانک برم ، من نمیتونستم طبابت کنم ، من نمیتونستم سرهنگ باشم من نمیخواستم شعر بگم ، من مقاومت کردم در حد توانم اما من توانم کم بود ...

بنده ضعیف بودم برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران و من اشتباهیم. تقصیر من بود ، تقصیر دیگران هم بود اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم بر نداشتم من هیچ چیزی رو توی جیبم نذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم...

خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم!

چه دفاعی از خودم بکنم من بی دفاعم ... حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم...

جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم خدایا تو منو ببخش...»

حرفهای مسعود به پایان رسید ... برای دومین بار چکش رئیس دادگاه بروی میز کوبیده شد نفس ها در سینه حبس شده و سکوتی سنگین فضای دادگاه را فرا گرفته بود ... در همین هنگام صدایی رسا از میان جمعیت بلند شد و اعلام کرد : جناب قاضی من از طرف خانواده طبیبیان از شکایت خود صرفه نظر میکنم... و به دنبال او تمام شاکیان پرونده شکایت خود را پس گرفتند! ... انگار همه ، حرفهای صادقانه و بی ریای مرد داستان ما را قبول کردند و حقیقتا باور کردند که او اشتباهی بوده...

گاهی فکر میکردم در کره خاکی من دیگر هیچ انسان با وجدانی زندگی نمیکند… همه به فکر منفعت خود هستند و پول تنها رابط منطقی ادم هاست .. آدم بزرگ هایی با زندگی مسخره ماشینی … اما مرد هزار چهره چیز دیگری میگوید…

من فکر میکنم این داستان حقیقت های مشهودی است که با کمی اغماض میتوان گفت خصلت های غالب اکثر مردم جهان را تشکیل میدهد جهانی که در آن هیچ کس سر جای خود نیست و هیچ کس کار خود را آن طور که شایسته است انجام نمیدهد و هر کس دلش میخواهد جای دیگری باشد بدون اینکه ذره ای تخصص داشته و یا کاردان باشد...

 اما  شاید گاهی بتوان در سیاره ای زندگی کرد که میلیون ها پول پرست دارد میلیون ها خودخواه دارد میلیونها دروغ گو دارد و هزاران هزار پدر خوانده و شاید بدتر از آن...

  اما شاید هم بتوان امید وار بود در خانه ای سیاه با آ دم های سیاه پوش و سیاه چشم مردی را دید که سفید می اندیشد ، سفید میخواهد و روشن میبیند و زیبا و پا ک زندگی میکند … جو گیر میشود گاه دروغ میگوید افتخار و به به شنیدن ها را دوست دارد اما در کنار همه اینها وجدان بیداری دارد که همواره با اوست و او را حتی در تکه های شکسته یک آینه هم میتواند پیدا کند …

 

 مهران مدیری عزیز خسته نباشی و یک دنیا ممنون.


نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 03:04 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

اخرین مطالب
مجموعه جدید
"مهران مدیری" در بارگاه هارون الرشید!
نیم نگاهی به ؛ مرد هزار چهره

جسته گریخته از کار جدید مهران مدیری
بازگشت مدیری بعد از ماه رمضان.
خاطرات کارهای مدیری و تندیس حافظ

هر روز روز تولد توست...





نیم نگاهی به ؛نامزدنگ؛