تبلیغات
مهران مدیری - مطالب عمومي

مهران مدیری

اگر هر بار كه لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل كف دست بود.

به نام خدا

مرد هزار چهره… داستان مردی که متفاوت بود، مردی که به همه احترام میگذاشت ، مردی که زندگی پرمعنا با ارزش های انسانی داشت…

مردی که کارمند اداره ثبت احوال شیراز بود و درقسمت بایگانی جایی شبیه به یک زیرزمین  در میان انبوهی از پرونده های قدیم و جدید، ریز و درشت پرسه میزد و تمام کوشش او در جهت خوب کارکردن و شایسته بودن بود…مرد داستان ما را کسی نمیدید حتی خود او هم نمیدانست کجای کره زمین ایستاده و هرگز حتی از دورترین نقطه ذهنش هم عبور نمیکرد که روزی ده ها نفر برایش کف بزنند و تشویقش کنند یا او را بستایند…

داستان ما بر دوش مرد ساده ای بود ، مرد ساده ای که احترام گذاشتن و تشکر کردن را دوست داشت و اصلا برایش مهم نبود طرف مقابلش چه کسی ست… رئیس اداره ، مادر ، دوست یا یک رهگذر ساده خیابان او کار خودش را میکرد و به این چیزها کاری نداشت … در خانواده ای بزرگ شده بود که به او نظم آموخته و این نظم از اتاق شسته و رفته با آن کفش های واکس زده گرفته تا تشکر های طولانی مدتش در هنگام دریافت چیزی از کسی…

اما این مردساده با آن کودک پاک درونش نه شاهزاده کتاب" اگزوپری "است و نه مرد داستان "مردی که فرشته ها را میفهمید" و نه هیچ کس دیگر… او مسعود شصتچی ست که اکنون قرار است به عنوان مرد هزار چهره در دادگاه محاکمه شود…

اودر پی دفاعیات خود ماجراهایش  را تعریف میکند و…

در مقابل مسعود مردی رند قرار دارد که دفترچه حساب جا مانده پسرش را روز خاستگاری دخترش از صندوقچه قدیمی بیرون میآورد و به علت شباهت زیادی که با مسعود دارد از او میخواهد که خود را به جای پسرش "دکتر سپهر جندقی" معرفی کند و به بانک بروند و مبلغ درخواستی را برداشت نمایند در غیر این صورت مسعود لیاقت دامادی او را ندارد …

و مسعود از هر راهی میرود نمیتواند مرد را مجاب کند که این کار غیر قانونیست و به ناچار مرد پاک قصه ما برای رسیدن به دختر مورد علاقه خود تصمیم میگیرد دست به ریسک بزرگی بزند و در پی آن پایش به جاهایی کشانده شود که به مرور او را تبدیل به مرد هزار چهر ه بکند…

مرد قصه ما به جای 4 فرد عجیب زندگی میکند… او شروع میکند به بازی کردن و درهجرت بزرگش به شخصیت های بزرگ در هر موقعیت با کسانی آشنا میشود که بخشی از تعریف انسان های امروزی و زندگی ماشینی ماست…

در موقعیت اول پزشکی بود که به حد اعلای طبابت رسیده و با عنوان "پروفسور سپهر جندقی" همه را وادار به کف زدن و به به و چه چه میکرد… در اطرافش افرادی بودند که بر خلاف تحصیلات عالیه خود دورویی ، منفعت طلبی ، حسادت و مال دوستی در درونشان ریشه دوانده و آنها را فرسنگ ها از ذات بی آلایش و پاک مسعود دور میکرد … در حالی که میدیدیم مسعود با بیماران هم دردی کرده و پول وزیت آنها را میبخشد رئیس بیمارستان ، همان طبیبیان بزرگ بر او خورده گرفته و به هر تر فند که بود سعی داشت از او انسانی بسازد شبیه خود و اطرافیانش…

به هر حال مرد داستان ما از آن خانه و بیمارستان گریخت و در پی اولین فرصت پیش آمده در تاریکی یک اتاق که میتواند خاموشی آن بخش از وجود حیله گر و نقشه کش مسعود باشد لباس هایی را میپوشد که هیچ قصد بدی از انتخاب آن ها نداشته جز فرار از زندان طبیبیان… اما از بدشانسی وقتی از اتاق بیرون می آید متوجه میشود که لباس هایی که پوشیده متعلق به مردی ست که در سانحه رانندگی صدمه دیده و به کما رفته و او کسی نیست جز پلیس باجذبه آگاهی ، "سرهنگ غفاری"…

مسعود از جرم و جنایت چیزی نمیداند از عدالت هم همین طور اما دلش میخواهد در دنیایی زندگی کند که تمام مجرمان به سزای خود میرسند و داد مظلومان گرفته میشود پس در موقعیت دوم سعی میکند در جایگاه پر قدرتی که ایستاده در حد توان جامعه اش را از بدی بزداید و آن را شفا دهد اما حیف که راه را بلد نیست و چاه را نمیشناسد… و ناچار میشود در فرصتی که پیش آمده فرار کند .

این بار به اتفاق سر از محفل شعرا در آورده و دوباره اشتباه گرفته میشود و مثل دو مورد قبل باز هم کسی حرف های او را نمیشود باز هم برایش به به و چه چه راه می اندازند و باز هم هجو ظاهر بین بودن مردمی که با اصلاعات کم هر بار فردی را تا عرش بالا میبرند و گاه همان انسان را با شنیده های اندک تر به قعر فرو میکشند… شعرای اهل ادب خیلی محترمانه مسعود را "استاد طوفان " نامیدند و مهر تایید بر شعری زدند که تنها کلمه هایی پشت سر هم ردیف شده بود چیزی شبیه به یک لیست خرید!!!

در موقعیت چهارم مسعود به خانه پدر خوانده ای وارد میشود که دختری تنها در قصری بزرگ دارد که واقعا تنها مانده… دامادهای خانه همه فرار کرده اند و این بار همای سعادت بر شانه مسعود مینشیند و او را وادار به ازدواج با دختر پدرخوانده میکند … موقعیتی بسیار استثنایی و فوق العاده که هر کس را بر حسب ظرفیت و وجدان تحریک و ترغیب خواهد کرد و درجه تحریک مسعود قصه ما در حد سفارش یک سوشی کوچک برای صبحانه است و دیگر هیچ!!!!!!

و اما قسمت آخر… بسیار متنوع و غافل گیر کننده بود… هرآن منتظر دستگیر شدن این مجرم دوست داشتنی بیگناه بودیم اما هر بار با خوش شانسی که می اورد هیجان زده میشدیم و برای رهایی اش خدا خدا میکردیم … انگار خدا هم دوست نداشت مرد پاک و ساده قصه ما گیر بیفتد اما عدالت خیر…….

بالاخره مسعود دستگیر شد و حالا میلیون ها نفر در انتظار شنیدن حرف های او و دلایل و انگیزه هایش و در آخر حکم دادگاه هستند…

مسعود این گونه از خود دفاع میکند…

« چه دفاعی از خود بکنم جناب قاضی؟ من بی دفاعم!

من شریف تربیت شدم ، من شریف بزرگ شدم. نه کسی منو میشناخت ، نه کسی بنده رو دیده بود، نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه. همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمین اداره بایگانی بود ، لای پرونده ها!

من ساده بودم ، من همه چیزو باور میکردم ، من با هیچ کس مخالفت نمیکردم سرم به کار خودم بود و شریف بودم. و من به همه احترام میگذاشتم و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم رفت که کجا م و همه اینها که میگن مال من نیست حق من نیست. من نمیخواستم به بانک برم ، من نمیتونستم طبابت کنم ، من نمیتونستم سرهنگ باشم من نمیخواستم شعر بگم ، من مقاومت کردم در حد توانم اما من توانم کم بود ...

بنده ضعیف بودم برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران و من اشتباهیم. تقصیر من بود ، تقصیر دیگران هم بود اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم بر نداشتم من هیچ چیزی رو توی جیبم نذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم...

خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم!

چه دفاعی از خودم بکنم من بی دفاعم ... حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم...

جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم خدایا تو منو ببخش...»

حرفهای مسعود به پایان رسید ... برای دومین بار چکش رئیس دادگاه بروی میز کوبیده شد نفس ها در سینه حبس شده و سکوتی سنگین فضای دادگاه را فرا گرفته بود ... در همین هنگام صدایی رسا از میان جمعیت بلند شد و اعلام کرد : جناب قاضی من از طرف خانواده طبیبیان از شکایت خود صرفه نظر میکنم... و به دنبال او تمام شاکیان پرونده شکایت خود را پس گرفتند! ... انگار همه ، حرفهای صادقانه و بی ریای مرد داستان ما را قبول کردند و حقیقتا باور کردند که او اشتباهی بوده...

گاهی فکر میکردم در کره خاکی من دیگر هیچ انسان با وجدانی زندگی نمیکند… همه به فکر منفعت خود هستند و پول تنها رابط منطقی ادم هاست .. آدم بزرگ هایی با زندگی مسخره ماشینی … اما مرد هزار چهره چیز دیگری میگوید…

من فکر میکنم این داستان حقیقت های مشهودی است که با کمی اغماض میتوان گفت خصلت های غالب اکثر مردم جهان را تشکیل میدهد جهانی که در آن هیچ کس سر جای خود نیست و هیچ کس کار خود را آن طور که شایسته است انجام نمیدهد و هر کس دلش میخواهد جای دیگری باشد بدون اینکه ذره ای تخصص داشته و یا کاردان باشد...

 اما  شاید گاهی بتوان در سیاره ای زندگی کرد که میلیون ها پول پرست دارد میلیون ها خودخواه دارد میلیونها دروغ گو دارد و هزاران هزار پدر خوانده و شاید بدتر از آن...

  اما شاید هم بتوان امید وار بود در خانه ای سیاه با آ دم های سیاه پوش و سیاه چشم مردی را دید که سفید می اندیشد ، سفید میخواهد و روشن میبیند و زیبا و پا ک زندگی میکند … جو گیر میشود گاه دروغ میگوید افتخار و به به شنیدن ها را دوست دارد اما در کنار همه اینها وجدان بیداری دارد که همواره با اوست و او را حتی در تکه های شکسته یک آینه هم میتواند پیدا کند …

 

 مهران مدیری عزیز خسته نباشی و یک دنیا ممنون.


نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 02:04 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

 به نام خالق زیبایی ها

توی زندگی روزهایی هست که سخت و طاقت فرسا میشه...روزهایی که همه شبیه هم هستند و تکرار مکررات اند...روزهایی اصلا شکل زندگی نیستند و تو مجبوری بگذرونیشون بدون اینکه از طعم زندگی درونشون بچشی یا لمس کنی...

در عوض روزهایی هم هستند که چنان چشم گیر و غیر قابل وصف اند که دنیا از کنارت میگذره بدون اینکه سر برگردونی...روزهایی که احساس میکنی یه دفعه بعد از یه مدت غم و خستگی حالا اومدن که تلافی کنند...نمیدونم مثل چی ؟! شاید همون لحظه هایی که آسمون بی هوا دست و دلباز میشه و یه دل سیر برات بارون میفرسته بعد وقتی که بهش زل میزنی انگار زیباترین چیزی که در دنیا دیدی همین آسمونه که بعد از اون همه بارون و رعد و برق یه دفعه صاف و زلال شده ... یا شایدم مثل همه روزهایی که منتظریم یه کسی یه جایی بیاد و مهمون ما بشه و زندگی رو از روزمرگی بیرون بیاره و ما رو هوایی کنه تا دوباره یادمون بیفته که داریم زندگی میکنیم ...همین زندگی ای که به قول شاعر خالی نیست ... و به نظر من واقعا همین طوره...

اینا رو گفتم تا اومدن مهران مدیری عزیزمونو تبریک بگم...کسی که اومدنش مثل روزگاریه که یهو با روزهای قشنگش غافل گیرمون میکنه و ابرهای تیره آسمونو کنار میزنه و جاشو به رنگین کمانی میده که فقط تماشای اون لازمه که تمام هستی و زیبایی هاش رو از اعماق دلت بفهمی و ازشون کیف کنی...حضورش یه چیزایی تو مایه های همین بارون و طراوت و تازگی آسمون آبی درخشانه...

پس بیا و تو روزهای قشنگ  حضور مهران مدیری عزیز یه قولی به خودت بده ! اینکه دیگه به هیچ چیز بدی فکر نکنی...فقط به این فکر کن که روزی که شروع میکنی ممکنه که سخت باشه ممکنه بدی هایی توش باشه حتی به خوشی هات بچربه و اعصابتو خط خطی کنه اما بگذار تا بگذره...انقدر بگذره تا به اومدن شادی بزرگ مهران مدیری برسه اونوقته که میفهمیم این نمک های زندگی در برابر عظمت شاد بودن و خندیدن چقدر کوچک و ناچیز اند... اونوقته که یادت می افته داری زندگی میکنی زندگی ای که خالی نیست و همراه با یک دنیا امید و شادی و لذته...

یه ساعت قبل از اینکه برای اولین بار تبلیغ برنامه جدید مهران مدیری از تلویزیون پخش بشه داشتم واسه یکی از غم هام دعا میکردم هنوز دعا تموم نشده بود که خدا باز هم با هدیه اش که چه زیبا و به جا بود منو غافل گیر کرد و من هنوز در بهتم از بخشش خدا...

حالا تصمیم گرفتم فقط شاد باشم لحظه ها ی حضور مهران مدیری رو با غم و غصه های الکی روزگار تلف نکنم میخوام امیدهامو از سر بگیرم تا مثل همیشه موقع خداحافظی اش یادگاری هاش پیشم مونده باشه ... یعنی وقتی به خودم سر میزنم ببینم اون و شادی هاش و امید هاش تو تموم لحظه ها با من بودن ... من اگه نخوام هم روال همینه یعنی هر وقت میاد روزگار من این طوری میشه ... مثل همیشه به من یاد میده که چطور حرف بزنم شاد باشم بخندم و امیدوار بمونم ... چطور از روزای آفتابی و شبهای مهتابی کیف کنم... از خودم بیرون بیام و به خونه دل دیگرون سر بزنم و یادم بیافته که وقت اون رسیده که با روزگار آشنی کنم...

در انتظار فردا که حضورش خلوت دلمونو پرکنه...

من و دیوانگی و مهر و وفا یار شدیم

تا تو باشی و من و عشق و وفاداری من

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

قصه عشق شود قصه بیماری من

اشک گرم و غم عشق آمد و جانا چه کنم؟

گر به فردا نرسد این شب بیداری من...

تا فردا تا فردا و تا فردا...

 


نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1385 ساعت 10:12 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

به نام خالق زیبایی ها

امروز ۱۴ آبان ماهه تا بازگشت مهران مدیری عزیز هنوز ۱۶ روز دیگه مونده...

خبرهای جدید فراوونه اما میدونم که همه شون زودتر از اینا به گوشتون رسیده و کلی ذوق زده شده اید...

اولش میخواستم تا روز پخش آپدیت نکنم اما دلم طاقت نیاورد و اومدم کافی نت تا باز هم از مهران مدیری عزیز بنویسم و این طوری یه جورایی سبک بشم و دلم آروم بگیره...

میدونم که شما هم از مهران مدیری گفتن رو دوست دارید ... چون همان طور که قبلا هم گفته ام و بازم میگم مهران مدیری تکرار ناپذیره...

خب بزارید از اول شروع کنم...

به گفته مهران مدیری؛ گروه عظیمی آماده شده اند تا برای شما قصه ای تازه بسازند آدمهای عجیب و غریب ولی با شخصیت های تازه.قصه را نمی شود تعریف کرد ، قصه را باید ساخت...

گروه تا مدتها به دنبال لوکیشن بودند باز هم از همان لوکیشن های دلخواه مدیری که خیلی به سختی پیدا میشه... بعد از اون حدود یک ماه که از خبر بازگشت مدیری میگذشت ... مهران مدیری آرام آرام و بی سر و صدا  فیلم برداری مجموعه و بهتر بگم تولید های اولیه رو شروع کردند که اگه اشتباه نکنم چند رو قبل پیش تولید برنامه به پایان رسید...

نویسندگان برنامه به سر پرستی پیمان قاسم خانی کار نگارش متن ها رو شروع کرده اند و شنیده ها حاکی از اینه که تا زمان پخش باید ۲۰ قسمت ساخته شده باشه ... البته با شناختی که نسبت به مدیری دارم میدونم که باز هم آقای مدیری بیشتر از ۱۰ قسمت نمیسازن و مثل همیشه صبر میکنند تا روز پخش اولین قسمت برنامه و بازتاب ها و... بخصوص که برنامه این دفعه ۴۵ قسمتی ست و مهران مدیری گفته پایین برید بالا بیاین یه قسمت بیشتر هم نمیسازم...

نصرا.. رادش و نادر سلیمانی هم به بچه های گروه بازیگر اضافه شدند که حضورشون در کنار استاد منو به یاد روزهای شلوغ و پرسر و صدا در عین حال دوست داشتنی ساعت خوش می اندازه... فقط جای رضا شفیعی جم خیلی خالیه... اما خدا رو چه دیدی شاید بعد ها اضافه شد ...

این مجموعه هم مثل شبهای برره؛ پاورچین و جایزه بزرگ به تهیه کنندگی حمید و مجید آقاگلیان تهیه میشه برای فیلم و سریال شبکه سوم سیما ...

داستان مجموعه مربوط به انسانهاییه که در عصر ما زندگی میکنند اما افکار و عقایدشان متعلق به سالهای دوری ست که شاید نزدیک به قاجار باشند... انگار که از خواب ۵۰ ساله بیدار شده اند و با دیدن مردم امروزی به تعجب افتاده اند و کارهای انسانهای امروز را دور از عرف و قانون خودشان میدانند غافل از اینکه اعجاب بسیار زیادشان آنها را به مجموعه طنزی ۴۵ قسمتی کشانده که هر شب ما را برای چند دقیقه هم که شده وادار به خنده و فرار از روزمرگی های شخصی مان خواهد کرد.

به امید دیدار مهران مدیری عزیز با دستی پر تر؛توانی موفق تر و ذهنی خلاق تر از همیشه...

.

عکس هایی از پشت صحنه مجموعه بی نام...

.

.

مهران مدیری با گریمی کمی متفاوت اما بسیار جذاب!

.

.

.

.

باید برنامه شاهکاری باشه!

.


نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1385 ساعت 04:11 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

                                                            به نام خالق زیبایی ها

دو تا چشمام همه جا دنبال تو میگرده

با نبودنت دلم با غصه ها سر کرده

شب و روز در پی تو من همه جا رو گشتم

یکی گفت غصه نخور اون داره بر میگرده...

 

بازمانده های قاجار جلوی دوربین مدیری

.

.

درود بر مهران مدیری...

.

مهران مدیری ؛ بیست و پنج شهریور ماه مجموعه جدیدش را کلید میزند.

به گزارش بانی فیلم مهران مدیری که از چندی قبل پیش تولید اولیه سریالش را آغاز کرده بود با انتخاب بازیگران بیست و پنجم شهریور این کار را کلید میزند.جواد رضویان ؛سیامک انصاری شقایق دهقان؛ محمد رضا هدایتی وسعید پیر دوست بازیگرانی هستند که تاکنون حضورشان در پروژه قطعی شده است.

کار سه -چهار بازیگر اصلی دیگر هم دارد که طی این هفته قرار است انتخاب شوند.

نکته جالب در مورد گروه بازیگران این پروژه همکاری دوباره رضویان در کاری از مدیری ست.همکاری که با پاورچین آغاز شده با جایزه بزرگ ادامه یافت و در شبهای برره بنا به دلایلی قطع و حالا دوباره شروع شده است.

مسئولیت سرپرست نویسندگان جدیدترین مجموعه مدیری همچون چند کار اخیر این کارگردان بر عهده پیمان قاسم خانی ست .مهراب قاسم خانی و امیر مهدی ژوله هم دو نویسنده ای هستند که مشغول نگارش متن های این مجموعه هستند.

آن طور که گفته میشود جدیدترین کار مدیری مضمونی متفاوت دارد.

داستان کار در مورد یک خانواده از دوران قاجار است که با گذشت زمان هیچ تغییری در روند زندگی آنها بوجود نیامده است.ماجراهای رویارویی این خانواده با مردم امروزی قصه های این مجموعه را بوجود می آورند.

جدیدترین مجموعه مهران مدیری قرار است در ۴۵ قسمت جلوی دوربین برود.

تست گریم بازیگران گروه با تکمیل آنها از اوایل هفته آینده آغاز میشود.

تصویر برداری کار هم طبق برنامه ریزی ۲۵ شهریور شروع خواهد شد.

جدید ترین مجموعه مدیری برخلاف دیگر کارهایش توسط خودش برای گروه فیلم و سریال شبکه سوم تهیه میشود.

منبع :بانی فیلم

به امید موفقیت مهران مدیری عزیز...


نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور 1385 ساعت 08:09 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

    به نام خالق زیبایی ها                                                        

  از ساعت خوش تا...

    شبهای برره!                                                              

یادآوری خاطرات شیرین کارهای مهران مدیری...                                                                                                                              

من امشب خیلی دلم گرفته بود... دلم برای مهران مدیری عزیز تنگ شده خیلی زیاد... انقدر که کم کم داره یادم میره خودم ازش خواستم که یه کم دیر تر بیاد ... اشکال نداره خودم این طور خواستم و باید پاش واستم... من امروز داشتم خاطره روزها ی گذشته رو میخوندم ... خوب که دقیق شدم فهمیدم که مهران مدیری از خاطرات کودکی من میاد راستشو بخواید اومدنشو یادم نیست چون حس مکنم همیشه میشناختمش و اصلا انگار او یه غریب آشناست که غریبگیشو هیچ وقت به یاد نداشتم ... هر چه بوده آشنایی بوده و بس... سال 72 فکر میکنم بود... با نوروز 72 و چه عیدی شد اون سال... اگه حافظه ام درست کار کنه بعد از اون هم ساعت خوش بود و پرواز 57 که همه اینا به صورت سایه هایی دور در ذهنم مونده که هر از گاهی مرورشون منو با خود به اون زمان میبره و اون وقته که میفهمم اونا یه سایه های رنگی زیبایی بودن برخلاف همه سایه های کدر وتیره...                         

قبل از دهه هفتاد یا بهتر بگم پیش از اومدن مدیری طنزی به اون صورت در ایران نداشتیم هر چه بود یا آیتم های میان پرده ای بود یا کمدی هایی شبیه رو حوضی که بیشتر به تله نمایش نزدیک بودند تا مجموعه طنز... اما با ورود مدیری طنزی نوین در ایران شکل گرفت که از آیتم شروع شد... آیتم هایی که در نوع و زمان خود شاهکارهایی بی نظیر به حساب می آمدند... استقبال شدید از ساعت خوش در آن زمان باعث شد که آموزش و پرورش رسما از عوامل این برنامه شاکی شود چون آن روزها افت تحصیلی شدید در بین دانش آموزان بوجود آمده بود... میگفتند بچه ها در مدرسه مدام از این برنامه صحبت میکنند و این افت تحصیلی نگران کننده است... انگار که قرار بود با قطع این برنامه همه بچه دبستانی ها پروفسور شودند!!!                                              

بعد از نوروز 72  مهران مدیری بازی در فیلم سینمای دیدار را تجربه کرد که البته این فیلم با تاخیر در سال 76 اکران شد و مدیری چندان از کار سینمایی خود راضی نبود... بعد ازدوران ساعت خوش شهرت و محبوبیت فراوانی برای مدیری بوجود آمد اما روزگار روی بد خود راهم به او و بیشتر به ما و مردمی که حالا دیگر با طنز های او اخت شده بودند نشان داد... مهران مدیری و گروه ساعت خوش سه سال و نیم ممنوع التصویر شدند و من فکر میکنم برنامه ای مثل ساعت خوش در آن زمان برای مردم ما حکم یک دست چلو کباب بختیاری برای یک کودک آفریقایی را داشت معلوم است که پس زده خواهد شد!  در کل به خاطر جو آن زمان و خیلی چیزهای دیگر به ناحق مدیری و دوستانش از کار ممنوع شدند... در این مدت مدیری خیلی ازپیشنهادات خوب را از دست داد از جمله بازی های سینمایی  ضیافت (کیمیایی) و سلطان که هر دور را هم عرب نیا بازی کرد و من هروقت یکی از این دو فیلم را میبینم دیوانه میشوم!!! اما از آنجایی که میگویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد این مدت برای مدیری فرصت مناسب و کافی بود برای فکر کردن و کامل کردن هنری که شاید امروز او را به بلند ترین قله های موفقیت رسانده... نتیجه تمام آن روزهای سخت شاهکاری جاودان و غیر منتظره بود به نام جنگ 77 ...            

کلا در کارهایی که بعد از نوروز 72 ساخته شد یک سیر صعودی را شاهد بود که در 77 به اوج خود رسید        

اینها همه مدیون تجربه بود به همراه نوآوری هایی که هر شب بیشتر در برنامه موج میزد و گاه و بیگاه بیننده را غافل گیر میکرد...77 ادغام نمایش و پلاتو یا بهتر بگویم گفتگوهای صمیمانه و دوست داشتنی مدیری بود و نمایش موضوعی اولین بار با این برنامه شروع شد اما به نظر من جدای همه این اوصاف نکته ای در برنامه بود که بیینده را میخکوب میکرد ... اینکه مهران مدیری سد میان دوربین و بیینده را شکست و فضایی کاملا دوستانه به وجود آورد... او برخلاف همه کارگردانانی که تا آن روز با کوچکترین نشانی از پشت صحنه فریاد کات را به هوا میبردند خیلی راحت با این قضیه کنار آمد و اجازه داد ما گهگاه از پشت صحنه ای که نمیدیدیم چیزهایی بدانیم و اجازه میخواست که با عوامل بی رودروایسی صحبت و یا شوخی هایی کوتاه و کاملا معقول داشته باشد...همین صداقت ها باعث شد که ما بعد از حدود چهار سال دوری خیلی راحت تر از قبل او را بپذیریم و به آمدنشان عادت کنیم...                                                                                                                                       

77 یک برنامه خانوادگی-اجتماعی بود که به روابط انسانها میپرداخت آخر هر نمایش مدیری پلاتویی میگفت که گاه آنرا فراموش میکرد و عجیب تر اینکه از ما میخواست او را راهنمایی کنیم!                                          

 با شروع برنامه همه را به حل معمایی ساده وا میداشت از ما میخواست موضوع برنامه را خودمان حدس بزنیم با این ترفند صادقانه همه را مجذوب برنامه میکرد...زمانی کوتاه را هم به خواند نامه ها اختصاص میداد وبا آن شوخی های همیشگی که در هر کلام اش لطفی پنهان بود که بیینده را با خود همراه میکرد... سپس نمایش شروع میشد...                                                                                                                                     

نتیجه تمام این نو آوری ها و ابتکارها و تجربه ها بوجود امدن برنامه ای شد که نه ماه به طول انجامید وشب دوازده فروردین که مدیری با ما خداحافظی کرد تا صبح به برنامه فکر میکردیم و اصلا برایمان قابل هضم نبود که فردا صبح که بیدار میشویم دیگر 77 نیست... همه این عوامل                                                             

از 77 برنامه ای را ساختند با 96 درصد بیننده ثابت به عنوان پربیننده ترین برنامه تلویزیون در ایران درآن زمان...                                                                                                                                     

مدیری اما خیلی ما را منتظر نگذاشت بعد ازچند ماه با ببخشید شما؟!همراهمان شد و سعی کرد در برنامه جدید از تکرار بپرهیزد که باز هم  موفق شد  ببخشید شما؟! به طرح مسائل مختلف شغلی از زبان طنز با صمیمیت همیشگی که در برنامه های مدیری موج میزد پرداخت...                                                                       

بعد از" ببخشید شما؟!"  پلاک 14 و بعد از آن هم نود شب را داشتیم که در هر دو فرم برنامه از حالت آیتم خارج و به شکل داستانی در آمد... بعد از نود شب تا دو سال مدیری طنز جدیدی نساخت... البته بازی در سریال دردسر والدین به کارگردانی مسعود نوابی یک تجربه کمی دور از طنز برای مدیری بود که میتوان مضمون سریال را رئالیستی دانست...کار به آن صورت کمدی نبود شخصیت های داستان در یک موقعیت طنز قرار میگرفتند و تلاش شد کار به یک واقعیت نزدیک باشد تا طنز...ایران نکویی مادری با سه فرزند و بدون همسر(فاطمه گودرزی) و علی پورحاتم پدری با چهار فرزند و بدون همسر(مهران مدیری) به طور اتفاقی با هم آشنا میشوند و این آشنایی منجر به تشکیل خانواده نه نفری میشود ... مشکلات  اقتصادی و گاه فرهنگی به شدت به خانواده فشار می آورد تا جایی که والدین تا پای طلاق رفتند و برگشتند!                                                                      

 مدیری در رابطه با بازی در این سریال عقیده دارد اول به خاطر خود نقش که یک جورایی وسوسه برانگیز بود و جذاب و دیگری به خاطر داستان به نگارش" فریدون فرهودی" بود که بازی در این سریال را پذیرفتم...

شاید کمتر کسی مهران مدیری را در نقش های جدی به یاد بیاورد ... تا آنجایی که میدانم سینمایی دیدار بود و قبل از آن تئاتر های هملتو سیمرغ در پی سیمرغ ... حضور او در دردسر والدین به ما یاد آوری میکرد که سریال دارای رگه هایی از طنز است...ایران نکویی بر خلاف پور حاتم انسانی مقرراتی و بسیار جدی بود که این برخورد تضادها خود موجب موقعیت هایی طنز در یک سریال نیمه جدی نیمه طنز میشد...                            

از سال 79 تا مهر 81 که مدیری از عرصه طنز های روتین دور بود عده ای فرصت یافتند تا خود را محک بزنند ... با شروع سری اول زیر آسمان شهر گروه های کمدی ساز بجز مهران مدیری توانستند در آن دوره کوتاه طعم شیرین موفقیت را بچشند... رفته رفته دست زیاد شد و هر کس از راه رسیده میخواست جا پای استاد بگذارد و هوس رقابت به سرشان زده بود... توفیق اتفاقی بدون شرح هم مزید بر علت شد رفته رفته شبکه های دیگری جر شبکه سه هم به این راه آمدند و سعی کردند خودی نشان دهند تا به این صورت به منبع جذب مخاطب دست یابند اما این عزیزان تازه از گرد راه آمده نمیدانستند هر کسی را بهر کاری ساختند... آنقدر از نبود مدیری سود جستند که این توفیق های اجباری به ضررشان بود آنها فراموش کردند فراوانی ساخت گاه دل زدگی بیننده را به دنبال خواهد داشت... سکوت بد موقع مدیری نیز در ان زمان همه هواداران منتظر و مردم خسته از طنزهای تکراری و سریهای دوازده تایی! زیر آسمان شهر را بی طاقت کرده بود... نبود مدیری در موقعیتی که هر کس میخواست خود را به او و چه بسا بالا تر از او برساند مرا به مرز جنون میکشاند... وای که چه روزهای برزخی طولانی ای داشتیم... لحظه ای نبود که دعا نکنیم و از خدا بازگشت استاد بزرگمان را خواستارنباشیم... اما بالاخره انتظار به سر آمد... مهران مدیری بعد از 2 سال انتظار با ما آشتی کرد ... در آن موقعیت که شاید شدید ترین دوران نزول طنز های نود قسمتی بود مدیری با پاورچین توانست شبکه تهران را سراسری کند!..                                    

.مدیری در پاورچین بعضی آداب و رسوم مردم را نقد میکرد و خنده بر  لبان کسانی مینشاند که خود را در آینه میدیدند اما به این دلیل که مدیری است و طنز معروفش اصلا خم به ابرو نمی آوردند و خیلی هم خوشحال میشدند که به تصویر کشیده شدند... با نمایش پاورچین خیابان ها خلوت شد و تکیه کلام های شخصیت ها به زودی بین مردم جا افتاد ... مدیری باز هم توانست مهارتش را به رقابای تازه از گرد راهرسیده نشان دهد و ثابت کند که مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی...                                                                                                  

پخش پاورچین از شبکه های استانی همزمان با پخش زیر آسملان شهر3 بود و فرصت بسیار بسیار مناسبی برای شناسایی کاردان اصلی! ... تیترهای درشتی در مطبوعات میدیدم که نوشته بودند مهران کانال 5 برتر از مهران کانال 3... آخر این هم گفتن داشت؟ همه این را میدانستند و مدیری با مجموعه موفق پاورچین باز یاد آوری کرد که در عرصه طنز بی رقیب است...                                                                                                      

و اما پاورچین چه میگفت؟                                                                                                              

به نظر من رندی خالقان برره در وحله اول این بود که مکانی را آفریدند که هیچ جایی نبود  اهالی برره راحت به هجو شدن تن میدادند چرا؟چون اصلا وجود خارجی نداشتند اما علت مهم تر این بود که شاید اهالی برره خود ماییم!                                                                                                                                       

ما یا اهالی برره چون پدران داوود و فرهاد و یا اسیر آداب دست و پاگیر برره چون فرهاد هستیم...                  

فرهاد یک آرشیتکت بود یک کارمند رده بالا با وضع مالی نسبتا خوب!از قشر متوسط جامعه که تا اندازه ای هم خود را یک مرد امروزی میدانست کتاب خوانده و اسم آدم هایی را شنیده و چیزهایی در مورد جهان اطرافش میدانست او چندان روشنفکر نبود اما مثل بسیاری از ما انجا که منافعش ایجاب میکرد در کسوت یک مرد روشنفکر در می آمد و آسمان و ریسمان را به هم میبافت تا قصدش به انجام برسد چه بسا وقتی موفق میشد رو به دوربین ابرویی هم بالامی انداخت!او هر چند در تهران زندگی میکرد اما هنوز از چنبر برره ای ها رهایی نیافته بود گاه به رسوم ابلهانه تن میداد و گاه بین آنچه خود از زندگی میدانست ونصایح پدرش در میماند!در مقابل او همسرش بسیار جدی و تابع مقررات بود و البته احساساتی که گاه شعرهای بی وزن و قافیه اش سر از مسکو در می آورد!!!                                                                                                                                

 پاورچین یک اداره داشت که کارکنانش هیچ کجای دنیا نبودند و شاید همه جا بودند... آنها به شدت چاپلوسی میکردند و رئیس از این چاپلوسی لذت میبرد اگر روزی سر کیف بود کافی بود برگه ای را پاراف کند تا پانزده روز برایتان اضافه حقوق ثبت شود و لحظاتی هم که حال و حوصله نداشت یک سخن بی جا کلا شما را از مزایا و حقوق محروم میکرد!                                                                                                                   

داوود پسر عموی فرهاد که تازه سر از تهران در آورده بود  با همسرش گل یاسمن بانو در خانه بزرگ پدر زن فرهاد زندگی میکردند ... داوود و یاسمن دو تازه به دوران رسیده سنتی بودند داوود هنوز لهجه غلیظ برره ای را از یاد نبرده بود اما بارانی میپوشید و در رابطه با زنش سانتی مانتال بود!                                                  

شادی خواهر فرهاد و شوهرش سپهربرادر مهتاب بود... هر دو جالب و بی قید !سپهر یک جهان گرد بی کار که روزی اش را بیل مکانیکی مهیا میکرد و شادی دختری شهرستانی که کتاب گذاری میخواند!!!یکی از بامزه ترین آدمهای سریال طغرل بود ...پیرمرد باغبانی که به خاطر نفرت از برره ای ها نه تنها حرمت صاحب خانه را نگه نمیداشت که با بیل هم دنبالشا ن میکرد!...اما از همه عجیب تر اینکه ازهرمنوتیک و فیزیک کوآنتوم و کلونی سازی  و هنر جدید و انگل شناسی هم سر در می آورد!                                                                         

یاد آوری کارهای جاودان مهران مدیری هر ازگاهی مرا به دوران خوش زندگی بر میگرداند ... همان روزهای که مدیری بعد از حدود 700 روز بازگشت و برنامه ای را بروی آنتن فرستاد که 97 درصد بینند داشت و در ان زمان یک سر و گردن از استانداردهای تلویزیون ما بالاتر بود... کاش میشد به گذشته برگشت و ساعت 8 شب بنشینیم و باز هم پاورچین ببینیم و صدای خنده هایمان گوش آسمان را کر کند...                                           

واقعا چه کسی میتوانست پاورچین را با زیرآسمان شهر آن هم از نو 3 مقایسه کند؟!!!! به نظر من سریالی که تاریخ مصرفش گذشته باشد را به هیچ وجه نمیتوان روز آمد و نو کرد!گاهی میتوان در روستایی مثل برره زندگی کرد نچفسکو خورد و خر اسپرت نعل کرد اما روز آمد تر از هزار سریال دیگری باشد که فقط با حلوا حلوا گفتن میخواست دهان مخاطبانشان را شیرین کند!                                                                                         

بعد از پاورچین توکیو بدون توقف اکران شد! البته این فیلم سینمایی قبل از پاورچین ظبط آن تمام شد اما اکران افتاد برای سال  82 ... مهران مدیری یک بار دیگر تجربه بازی در سینما را به دست آورد...مهران مدیری با تجربه نه چندان موفق قبلی اش در سینما(دیدار) با بازی در تو کیو...کار بزرگی بر روی پرده انجام داد بازی در این فیلم میتوانست اعتبار حرفه ای او را در تلویزیون یک سره زیر سوال ببرید اما او این ریسک را کرد و یک تنه تماشاگران انبوهی را به سالن های سینما کشاند!فیلم پر از شوخی ها و طنازی هایی بود که مهم نیست چقدرشان بداهه پردازی های خود مدیری و چقدرشان کار فیلمنامه نویسی چون فرهد توحیدی ست؟!مدیری در جمله هایی که معلوم بود بعدا به فیلمنامه اضافه شده صمیمیتی که در برنامه های تلویزیونی اش موج میزد را به کار برد ... اصلا توکیو... فیلم مهران مدیری بود وتماشاگر با اعتمادی که به او داشت ساعت ها در صف خرید بلیت می اسیتاد و راضی هم از سینما خارج میشد.بنابراین در آن شبها در میان طنز های روتین بسیار ناموفقی چون کوچه اقاقیا و باغچه مینو و بانکی ها که جای مدیری و پاورچین( که در نوع خود استثنا بودند و تماشاگر را پس از خود به سادگی راضی نمیکردند )بسیار خالی بود عجیب نیست که آن زمان بلیت های توکیو بدون توقف مخصوصا در روزها آخر هفته نایاب میشد!!!                                                                                     

خلاصه اینکه توکیو بدون توقف فیلم رکورد شکن سال 82 شد که با فروش حدود423 میلیون تومان جایگاهی مطمئن در صدر جدول را به خود اختصاص داد یک کمدی مفرح با بازی موثر مهران مدیری بود...                 

5 دی ماه 1382 بود من و الهام دوستم از صبح تا ساعت حدود 9 شب شاید ده بار هم بیشتر به هم زنگ زدیم ... ما با هم آخرین ساعت ها و دقیقه ها رو میشمردیم... آخه باز هم منتظر برنامه ای جدید تر از همیشه از استاد عزیز و هنرمند بزرگمون مهران مدیری نازنین بودیم... تا اون روز با کسالتو بی حوصلگی برای کنکور درس میخواندیم اما خوشحال بودیم که ازحالا یک دل خوشی بزرگ بزرگ هست که ما رو از همه خستگی ها دور میکنه و بهمون امید میده... به امید دیدن مهران مدیری عزیز و شادی هایش میخواستیم صبح سحر خوان درس خواند را شروع کنیم تا ساعت 9 شب فقط به این امید که با شروع نقطه چین جانی دوباره بگیریم و خستگی را فراموش کنیم... اما از آنجایی که خوشی به ما نیامده درست در آخرین لحظات انتظار همان موقع که 10 دقیقه آگهی تبدیل به 30 دقیقه و بعد هم بیشتر شد فهمیدیم که یک خبری شده... زلزه بم !!!                                                                    

هم از این فاجعه دلمان گرفت هم از روزگار بی معرفت و هم ازدوری دوست... همان روزها مهران مدیری مهمان برنامه پنجره شد... از دیدارش هم خوش بودم و هم ناخوش... 7 دی 1382 بود و من برای اولین بار به آن شدت غم را از پس چهره مهربان هنرمند بزرگم دیدم ... دلسوزیهایش به دل شکسته مان نشست و در دل هزار بارتحسینش کردم...                                                                                                                      

اما بالاخره نقطه چین شروع شد... اوایل سبک و سیاق دیگری داشت... یک کاراگاه بود و دستیار چلمنش! سوژه بسیار خوبی بود... هر قسمت پر بود از شوخی هایی که بیننده رابه همراهی دوباره تشویق میکرد... من برای نقطه چین یک نمودار کشیده بودم و به وضوح میدیدم که هر روز برنامه سیر صعودی را طی میکند... اما درست در لحظه ای که داشتیم به آن عینک سیاه و پالتوی بلند کاراگاه عادت میکردیم مهران مدیری دوباره برنامه را کن فیکن کرد... اول دلم گرفت ... دوست داشتم همان سوژه روز به روز تقویت شود و به اوج برسد مطمئن بودم اگر ادامه میافت یک اتفاق دیگر در طنز ایران به وجود می آمد...اما نمیدانم چرا مدیری این را نخواست البته شاید هم کسان دیگردی این طور خواستند... بگذریم...                                                                                       

با ورود رضا شفیعی جم و سحر ولد بیگی و جعفری جوزانی برنامه رنگ بوی دیگری گرفت... به کل عوض شد...بعد از چند قسمت ما باز هم نشانه های برنامه های مدیری را در نقطه چین نوپا شاهد بودیم...و از این بابت خوشحال و امیدوار... هر روز صبح که درس را شروع میکردم از پنجره اتاق آواز بی وفایی بامشاد به گوش میرسید... تکیه کلام ها جا افتاد و شوخی های شخصیت های برنامه همه شهر ها را پر کرد... جدای این خنده ها مسائل تلخی هم بود که مدیری عزیز در هر قسمت به آن اشاره میکرد تا طنز تلخ اجتماعی بیشتر آشکار شود... شاید همین نکته ها بود که نقطه قوت برنامه شد و به همین دلایل و هزار و یک دلیل دیگر که خودتان بهتر از من میدانید نقطه چین هم با 95 درصد بیننده در اواخر تیر ماه 1383 به پایان رسید...به یمن قدم مهران مدیری عزیز من و الهام کنکور را با موفقیت پشت سر گذاشتیم...  آن سال هر دوی ما به دانشگاه رفتیم...

نوروز 84 باز هم حضور مهران مدیری عزیز  همه مان را هیجان زده و خوشحال کرد... یک سریال 13 قسمتی از اول فروردین تا سیزده بدر... جایزه بزرگ داستان یک عده انسان کم پول و بی پول بود... پسری که کارش رانندگی آژانس بود و تنها آرزویش داشتن یک پیکان چنجر دار... دختری که به دنبال یافتن نیمه گمشده خویش هر اتفاقی را یک جرقه برای ورود به دنیای زن و شوهرها و رهایی از تنهایی میدانست... یک مرد عیال وار که مدام از دست طلب کارها در حال فرار بود با همسری که همیشه در این راه کمکش میکرد و دیگر به تعقیب و گریز های او عادت کرده بود اما همچنان عاشقانه زندگی میکردند... و یک جوان بی پول مجرد که در قرعه کشی بانک یک الگانس صفر برنده شده بود! ... چیزی که میتوانست آرزوی همه اطرفیانش را بر آورده کند... البته افراد دیگری هم بعدها به سریال اضافه شدند مثل آن خواهر و برادرشهرستانی که روز اول  ورود به تهران به دور خود پیله ای از غربت پیچیده بودند و حاضر بودند هر کاری کنند اما سرشان کلاه نرود تا بتوانند با جایزه بزرگشان به شهرستان کوچک خود برگردند...                                                                                     

بیژن یک جوان مجرد لیسانسه بود ... از آنجایی که کار برای جوانان ما بسیار بسیار زیاد است! او به اجبار و برای گذران زندگی بی خیال از چهار سال دود چراغ خوردن! حالا صندوق دار یک پیتزا فروشی یک انسان بی سواد اما پولدار شده بود! مراد داماد خانواده بیژن کلی قرض و قوله بالا آورده بود و در آن روزهای اخر سال دنبال یک سوراخ موش برای قایم شدن میگشت... محمود اما به دنبال یک پیکان برای بدست آوردن یک نان بخور نمیر و ملیحه خوش باوربه دنبال یک همسر ... در همین روزهای بی پولی همای سعادت ناگهان بر شانه های بیژن نشست و اودر قرعه کشی بانک برنده یک ماشین آخرین سیستم سیصد میلیون تومانی شد!!! چیزی که  تا قبل از این نمیتوانست برای او و خانواده اش حتی مثل یک خواب  باشد!...حالا هیچ آرزوی برای آنها که  دیگر تمام زندگی شان را از دریچه آن اتوموبیل میدیدند محال نبود... حتی ملیحه هم میتوانست برای خواستگار خیالی اش جهیزیه سنگینی خریدارکند!اما از انجا که دنیا همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد درست روز تحویل ماشین دو شریک دیگر هم به برنگان اتوموبیل اضافه شدند!!!یک حساب مشترک در شعبه دیگر بانک درشهرستان اراک!!!( این را هم بگذارید به حساب حساب و کتاب داشتن بانک هایمان!) خلاصه بعد از بگو مگو های فراوان به این نتیجه رسیدند که ماشین را بفروشند و هر کس سهم خود را از آن بردارد... در همین احوال بیژن سخت دل در گرو شریک جایزه خود یعنی آرزو خانم خواهر کامبیزباقی میدهد و اتفاقا کامبیزهم به همین درد مبتلا میشود البته در رابطه با ملیحه ... درقسمت های پایانی سریال دیدیم که آرزو ماشین یا بهتر است بگویم کاخ آرزوهای محمود و مراد و سایرین را به تیر چراغ برق کوبید و به این ترتیب فقط 25 میلیون تومان بریشان باقی ماند!!! اما چیز زیبایی که در پایان ماجرا همه مان را به فکر فرو برد گذشت بزرگوارانه بیژن کامبیز و آرزو بود...چون تمام پولی که از فروش ماشین به دست آمد خرج بدهکاری های مراد... جهیزیه ملیحه... سیسمونی و پس انداز بچه های فریبا (همسر مراد)و خرید خودرو محمود شد... بیژن و کامبیز بعد از ازدواج با آرزو و ملیحه به اتفاق سایرین به اراک رفتند تا به دور از همه مسائل مادی به دور از همه آرزو های رسیده و نرسیده وبه دور از تمام جایزه های بزرگ ... عشق زیبایشان را جشن بگیرند... انگار که جایزه بزرگی که آنها دریافت کردند خیلی بزرگ تر و با عظمت تر از آن اتوموبیل 300 میلیونی بود...                                                                                     

راستی یادم رفت بگم ...بانک صاحب دار قصه ما! یه بانک تازه تاسیس بود!و البته دارای اشتباهات کوچک!!! اون خانم و آقای باقی که یادتون هست ...که یه شعبه توی اراک داشتند... اونا فقط برنده یک آبمیوه گیری سه کاره شده بودند!!!                                                                                                                                

هفت ماه گذشت و از مهران مدیری خبری نبود... خبرهایی جسته و گریخته میشنیدیم که در تدارک یک نود شبی دیگه اس!یادمه گفته بود نقطه چین آخرین نود شبیه اما حالا ... خبرها حاکی از ادامه پاورچین بود...البته ادامه ای که شروعی جدید و سرشار از نو آوری داشت... مهران مدیری خوب میدانست بینندگان پاورچین و دوستداران برره خیلی دشون میخواست ببینند برره چه جور جاییه ... چه شکلی ... مردمش چه کار میکنند ؟آیا همه شون شبیه داوود و فرهاد هستند یا شبیه پدرانشان یا شاید هم شبیه هیچ کس...                                                            

مهر 1384 شبهای برره شروع شد... برره همان روزهای اول توانست هوادارن خود را پیدا کند و روز به روز بر شمارشان افزود... برره تولد یک ملت بود... یک روستای کوچک که میتوانست نماد یک ملت یا جامعه ای بزرگ باشد...                                                                                                                             

 چیزی که بیش از همه شبهای برره را جذاب کرد و باعث شد سر و صدای زیادی بوجود بیاره زبان جالب و بامزه برره ای ها بود... با پخش یک ماه از شبهای برره در هر کجای ایران با هر لهجه به زبان برره ای صحبت میشد... آداب و رسوم اهالی برره به محفل هایمان باز شد ... کم کم همه مان برره ای شدیم و این سیل جمعیت برای عده ای که خیلی زیاد تر از حد به فکر فرهنگ و سنن هستند خطری جدی تلقی شد... طبیعی ست که هر چیز مهم دردسر های بزرگی هم به همراه دارد... همان طور که شبهای برره هر روز یک مشکل پیدا میکرد و آنقدر بزرگ شد که حالا دیگر هر کس میخواست چاله ای جلو آن درست کند...که البته هر چند پراکنده اما اشاره خواهم کرد...                                                                                                                                        

شاید تا آن موقع وقت نکرده بودیم نگاهی درست و حسابی به خودمان بیندازیم اما شبهای برره مانند آینه ای تمام نما به ما این امکان را داد تا از دریچه روستای 50 سال قبل خودمان را با همه کژی ها و راستی ها با تمام خوبی و بدی ببینیم ... همان طور که گفتم نقطه قوت برنامه زبان بود زبانی که پاورچین شروع شد ودر شبهای برره کامل شد و به اوج خود رسید ... زبانی کاملا من در آوردی اما برای برره ای ها پویا دارای قواعد و قابل صرف و نحو.                                                                                                                                       

ما در برره شاهد یک تاریخ بودیم که فلاش بک های چال اسکندرون نمونه بازر آن بود و هر از گاهی به ما این مساله را یاد آوری میکرد که برر ه به 50 سال قبل تعلق داشته اما چیزی که همه مان راتکان میداد این بود که میدیدیم آداب غلط و رسوم بی خود از نیم قرن تا کنون هنوز وجود دارد و هیچ کسی نیست که بپرسد رعایت این همه رسوم بی جا چه فایده ای دارد!                                                                                                  

مردم برره دوست داشتنی بودند در عین حال که در آداب و رسوم غلط خود دست و پا میزدند آنها خودخواه منفعت طلب چاپلوس حقه باز و مکارهم بودند ... برای آنها هیچ آرزویی محال نبود البته تا آن زمان که خشکه ها در گوشه شال کمری شان خودنمایی میکرد...                                                                                           

کیانوش یک روزنامه نگار بود که به ناحق و برای طرفداری از حق از این ناکجا آباد سر در آورده بود...به جمع عده ای آمده بود که برایشان مهم نیست از چه راهی پول در می آورند انسانهایی که قدم به قدم پول زور میگیرند و از این بابت به خود میبالند و هیچ کس نیست جلو آنها را بگیرد...در اینجا تهرانی بودن کیانوش مطرح نبود ... او یک غیر برره ای بود که به میان برره ای ها آمد و با آنها چند صباحی زندگی کرد...شاید هم او نماد روح بیدار و وجدان آگاه همه ما آدمهاست که به میان بدی ها و فتنه ها آمده بو د تا آنها را نه به برره ای ها که به خود ما گوش زد کند...                                                                                                                                    

در راه پر پیچ خم روستای برره بودند کسانی که خود را تماشا کردند و به خشم آمدند ... والبته کم هم نبود افرادی که حق را پذیرفتند و متحول شدند...                                                                                                  

برره تلخ و گزنده بود ... تیز و برنده اما در عین حال بسیار دوست داشتنی...                                              

اوایل به خیلی از روستا نشین هایمان بر خورد و اعتراض کردند اما باید میدانستند که هیچ چیزبرره شبیه آنها نیست نه لباس نه لهجه و نه غذاها و رسومشان... این که صرفا برره ای ها هم در یک روستا زندگی میکنند که ملاک نیست...عجیب است یک دهه پیش بسیاری از طنز های رادیویی مصور شده مثل مجموعه جدی نگیرید رسما به تحقیر و تخفیف روستاییان محترم میپرداخت و صدای کسی در نمی آمد برره پیش از اینکه روستا باشد یک سرزمین بود از این گذشته بعدها برره به یک بخش تبدیل شد واز این حرفها گذشتیم...                              

اما برره محبوب مخالفانی نیز داشت... عده ای نگران فرهنگ بودند و فکر میکردند یک زبان 32 حرفی میتواند فرهنگ جامعه را نابود و کن فیکون کنند... عده ای نگران بچه های کوچک و تاثیر زبان بر آنها شدند و لب به اعتراض گشودند...افرادی خود را برای حفظ آیین ها و سنت های غنی مان! سپر بلا کردند و به جنگ این برره دوست داشتنی رفتند ...                                                                                                                   

همه مصلحان اجتماعی دوستان نیک اندیش و علاقه مند به آیین و سنت! بد نبود کمی کوتاه می آمدید... انگارمشکل جامعه ما فقط برره ای حرف زدن بچه های دبستانی بود!آنها نمیدانستند که یک فرهنگ اصیل این طوری به این راحتی ها نابود نمیشود...                                                                                                                

خوشحالم که اگر برر ه یک مخالف داشت هزار موافق هم بود که جوابگو باشد و شیر فهمشان کند...                 

از آن موقع تا حالا از در و دیوار فیلمنامه کمدی و سریال طنز میبارید اما حتی یک شوخی بامزه هم در آنها پیدا نمشد در آوردن یک لحظه کمیک هوش و ذوقی می خواست که اکثر کمدی ساز های ما از آن بی بهره بودند...اینکه کدام دیالوگ را جدی بگویند و برای کدام ادا در بیاورند کجا مکث کنند و کجا بی فاصله اجرا شود عنصر تکرار کجا به کار می آید و چه وقت دیگر جواب نمیدهد و... اینها همه مهم است و کارگردان شبهای برره خیلی وقتها و بهتر است بگویم همیشه این چیزها را میدانست و با سلیقه رعایتشان میکرد به همین خاطر است که میگوییم شبهای برره یک اتفاق بزرگ و غیر قابل پیش بینی دیگر در طنز ایران بود...                                   

یک روز صبح وقتی که بیدار شدیم هنوز طعم خوش شادی شبهای برره دیشب ته دلمان بود اما نامه ای از رئیس انجمن منتقدان و نویسندگان ایران دل همه هواداران برره را تلخ کرد... جناب آقای محترم "گبرلو" خطاب به رئیس سازمان صدا و سیما گفته بود جلوی برره ای ها بگیرید!!! به گزارش ایسنا محمود گبرلو اضافه کرده بود که از آقای ضرغامی می خواهم که جلوی هجویات سریال برره را بگیرند تا بیش از این اعتبار رسانه ملی خدشه دار نشود!!!!                                                                                                                              

خیلی از این اظهار نظر شخصی اش برای همه ما هفتاد میلیون لجم گرفته بود اما خوشحال شدم و راحت بگویم دلم خنک شد وقتی صدها پاسخ منطقی و پدر دار جلوی حرفهای بی منطق جناب گبرلو ایستاد وباز هم سیل هواداران برره  منطق و حقیقتشان جلو کارشکنی هارا گرفت...                                                                            

در یک از هزار مطلب که خواندم آمد ه بود:                                                                                        

 اولا این انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران انجمن جالبی است مشهور ترین نویسندگان و منتقدان عضو آن نیستند و نمیدانم چرا؟                                                                                                                     

 ایران میلیونها تماشاگر تلویزیون و برره دارد مگر مردم ایشان (گبرلو) را وکیل خود کرده اند که به حق خود و به فرض اینکه نمایند تام الختیار 10 یا 20 عضو انجمن باشند خواهان

نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور 1385 ساعت 05:08 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

به نام خالق زیبایی ها

.

مهران مدیری دوباره می آید...        

.      

mehran modiri best actor

.

سلام...

مهران مدیری دوباره می آید...  خبر خوبیه خیلی خوب...لا اقل برای من و همه دوستدارانش که مدتهاست حسابشون از دستم در رفته... اما... 

 دوست داشتم این خبر رو یه مدت دیگه میشنیدم روزی که مدیری حسابی استراحت کرده باشه و دل همه مردم دنیا براش تنگ شده باشه حتی اونایی که برای جار و جنجال راه انداختن منتظر مدیری هستند...
دلم میخواست مدیری این بار خیلی متفاوت تر بیاد مثلا با یه فیلم سینمایی... یه سریال طنز... یا حتی چیزی که خودش هم دوست داره... ساخت یک فیلم جدی...........

دلم میخواست انقدر به خودش مرخصی میداد که داد همه در میومد و امثال من از غصه دق میکردند...

 چه میشه کرد این مهران مدیری ما طاقت دوری نداره خودش خوب میدونه اگه یه کم دیر بیاد دل مردم از دست غصه های روزگار میترکه...درست... اما کاش یه کم به فکر خودش بود هم خودش هم هنری که هر روز اونو بالا تر میبره ... اما من نگرانم ... نگران خودش و هنرش... دوست دارم واسه مردم دست نیافتنی باشه و مثل دهه هفتاد بی نظیر و پدیده وار... دوست ندارم مردم خیلی زود توقعشون بالا بره ... از این گذشته من فکر میکنم نودشبی دیگه برای نابغه ای مثل مدیری خیلی کمه... خیلی پیش پا افتاده است... در برابر خلاقیت های بی شمار مدیری طنز های روتین نود شبی هیچ اند... هیچ...بگذریم...

اما خبر دیگر

 تهیه یک تئاتر در کانادا!!!!!!!

خدا میدونه چقدر دلم میخواست مدیری به تئاتر برگرده...هر روز در روزنامه ها خبرهای تئاتر رو مرور میکردم و دیوانه وار به دنبال اسم و نشانی از مدیری میگشتم اما هیچ وقت هیچ خبری مرا میخکوب نکرد و من کم کم داشتم باور میکردم که مدیری از تئاتر خداحافظی کرده و این فکر و انتظار کشنده تا دیروز مرا ول نکرد... کاش میدونستید چه حالی داشتم وقتی خبر ساخت تئاتر ور شنیدم... دلم میخواست بپرم و دست خدا رو ببوسم... این تصمیم یعنی یه اتفاق یه حادثه شیرین یه پله...یه روزنه امید برای من که همیشه به جهانی شدن مدیری فکر میکنم و مهران رو ورای طنز های تلویزیونی هرشبه میبینم...

  اون زمان که مدیری تئاتر کار میکرد من حتی نمیتونستم این کلمه رو ادا کنم... واقعا سال 62 که مدیری در تئاتر هملت بازی کرد از دورترین نقطه ذهن چه کسی میگذشت که این جوان هنرمند با آن چهره غمگین یک روز بزرگ ترین طنز پرداز ایران شود؟!!!!!!!!!

اما امروز شاید به فکرکم تر  کسی نرسد که مدیری یک روز بزرگ ترین کارگردان جهان شود به نظر من امکان داره ... مهران مدیری خودش قول داد که توانایی شو در عرصه هنر ثابت کنه...بله...همه چیز در دنیا امکان پذیره وناممکن اصلا وجود نداره از این گذشته چه کسی به توانایی ها ی هنری هنرمند بزرگ... استاد بزرگ مهرا ن مدیری عزیز شک داره؟!

مدیری میتونه به اوج اوج اوج برسه جایی که لیاقتشو داره و براش آفریده شده...البته  اگه رسیک های او فقط در نود شبی ها اجرا نشود...

از این که سعادت دیدار هنرمند بزرگم را بر صحنه تئاتر ندارم ناراحتم و خیلی بد شانس...  اما خوشحالم که این میتواند یک قدم به سوی جهانی شدن او باشد ... جهانی شدن هنرمندی که قابلیت هایی ورای یک مجموعه نودشبی هرشبه دارد...

با آرزوی موفقیت مهران مدیری عزیز همچنان چشم به راه موفقیت و بعد دیدارش خواهم ماند...

پگاه

 


نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد 1385 ساعت 07:06 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

به نام زیباترین

خیلی منتظر ۱۷ فروردیم بودم ... دلم میخواست اولین کسی باشم که روز تولدش رو بهش تبریک میگم ... اما روزگار نخواست و نامرد اجازه نداد که حتی تبریک بگم برای همین من امروز وبلاگو آپدیت میکنم و تبریک میگم هر چند که ۱۷ فروردین هزار بار تو دلم به مهران مدیری عزیز تولد زیباشو تبریک گفتم ...

                                    . SmileySmileySmileySmileySmileySmiley

۳۶۵ روز دیگر را هم شمردم تا امروز آمد... راستی چرا

هر چه میشمردم تولدت نمیشد؟

کاش میشد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت... بگذریم

 هر روز روز تولد توست...

هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز میکند... غنچه مریمی عاشق

عکسش را در آب برکه ای زلال میبیند و خود را نمیشناسد... هر وقت آسمان بغض میکند

باران گلوی شمعدانی های صورتی را که کم کم رنگ میبازند به هوای آمدن تو تازه

میکند و هر وقت که می آیی و من دلم میخواهد که بمانی اما میروی...

    مهربان فرزانه آقای مهران مدیری عزیز  تولدت مبارک...

.

زندگی کمدی است برای آنکه فکر میکند و تراژدی ست برای آنکه احساس میکند.

                                                                                                                  شکسپیر


نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1385 ساعت 12:04 ب.ظ توسط پگاه نظرات |

ای خدا این وصل را هجران مکن...

از آخرین باری که آپدیت کردم خیلی گذشته ... الان هم نمیخواستم مطلب جدیدی بنویسم اما دلتنگی امانم را بریده اگر میبینید این روزها چیزی نمینویسم به خاطر اینه که رمقی برای نوشتن ندارم... پایان غیر منتظره شبهای برره فکر منو چنان آشفته کرده که هیچ چیز برای نوشتن به ذهنم نمیرسه ... این قلم در این مواقع سختی و دلتنگی به جای اینکه با من همدردی کنه و این بار سنگین رو از رو دوشم که نه از رو دلم برداره خودش هم سکوت کرده و هیچی نمیگه انگار که اون از من غمگین تره ...

دلم نمیخواست آپدیت کنم چون هنوز امیدوارم ...هرشب با هزار امید پای دریچه قشنگی که مهران مدیری با شبهای برره می اومد مینشینم . تموم روز رو به امید دیدن برره و یک لبخند ساده به شب میرسونم اما نه امشب هم شبهای برره بر نگشت ... هر روز من این طور میگذره انگار نه انگار میگن مهران مدیری خودش اومده و گفته که برره تموم شد !!!... اصلا باورم نمیشه آخه مهران مدیری دوستی نبود که بی خداحافظی بره... تا اونجایی که یادمه همیشه برنامه هاشو با یه سلام گرم و مهربون شروع میکرد و به اوج میرسوند و دم دمای رفتن با هدیه های مخصوصش با یه آرزوی خوب بودن و شاد بودن با ما خداحافظی میکرد اون وقت بود که ما علاوه بر غمی که همیشه تو خداحافظی هامون هست دلمون شاد میشد ... و چشم به راهش میماندیم ... اما نمیدونم چی شد که این بار بدون خداحافظی رفت و هواداراشو در انتظار گذاشت...

من نمیدونم چرا شبهای برره تموم شد... اما میدونم که خیلی بیرحمیه خیلی نامردیه... فکر نمیکردم مردم و مسئولین این طور زحمات چندین ساله استاد رو جبران کنند... از مسئولین که بیشتر از این نمیشود انتظار داشت ! طرف صحبت من شما مردم هستید شمایی که هرشب به یمن قدم دسترنج مهران مدیری شاد میشدید و ساعتی رو خارج از غم ها و مشکلات کمرشکن روزگار میگذروندید و میخندیدید...شما چرا این طور از استاد طنز و شادی بخش مهربانمان تشکر کردید؟! فکر میکردم هر چقدر هم که شبیه برره ای ها باشیم آخر یه قلب بزرگ ایرونی داریم که معنی سپاس رو بدونه تشکر رو بفهمه و جواب خوبی رو با خوب تر بودن بده ... فقط تو خندیدن ها و شادی ها شریک نباشه ... پس چی شد اون حس قدر شناسی و ارج گذاشتنتون؟این بود اون همه مدعی همراه و همسفر بودن؟... چی دارم میگم باکی دارم حرف میزنم.؟......

شبهای برره تموم شد و رفت یعنی دیگه کم کم بر خلاف میلم باید قبول کنم اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد.... شبهای برره رفت چون قدرشو ندونستیم چون اجازه دادیم یک عده بیچشم و رو یه عده نمک خور نمکدان شکن یک عده رفیق نیمه راه و یک عده نقد ناپذیر حتی لذت شاد بودن را از ما بگیرند و ما چه راحت پذیرفتیم که شاد بودن و خندیدن برای ما خیلی زیاد است و چه بهتر که با شادی بیگانه بمانیم ...

با حسودا و رفیق های نیمه راه و بیچشم و روها کاری ندارم... شاید اگر هم بخوان کاری از دستشون ساخته نیست ... و اما نقد ناپذیرها...

یه عده نتونستن ایرادهاشونو بپذیرن و از این بدتر اینکه نتونستن بدیهای خودشون ببینن ... این عده میتونه هر کسی باشه همه اون کسایی که روستای برره 50 سال پیش اونا رو به رخ کشید و از کمی ها و دغل ها و کلک ها و هزاران صفت زشتشون صدها قصه ساخت و ما فقط خندیدیم....

بالاخره قدر نشناسها و نقد ناپذیرها باعث شدند برنامه تعطیل شود ... شبهای برره رفت و حرفهای ناگفته همچنان در ابهام باقی ماند...

خوش باوران انتقاد ناپذیر به خیال خودشون با تموم کردن شبهای برره ایرادها و مشکلاتشونو حل کردن غافل از اینکه ای کژیها و زشتیها با انتقاد اصلاح میشه و اونا حتی نمیدونستن که در همین مدت کوتاه چقدر شناخته شدن و شاید یکی از دلایل خشمگین شدنشون هم همین بود.

اما من باید خدمت همه عرض کنم که شبهای برره از آغاز کار تا پایان غیر منتظره اش هر بار در هر قسمت یک عده را به باد انتقاد گرفت و تک تک لحظه هایش پر بود از نکته های که خیلی ها از دیدن آن یکه خوردند ... خیلی ها را به فکر فرو برد ... خیلی ها را خنداند و... بعضی ها اصلاح شدند و اما بودند و هستند کسانی که آن را نپذیرفتند و خشمگین شدند و در جهل خود همچنان باقی ماندند. ... آنها فکر میکنند با پایان سریال زشتی ها و بدیهای حل نشدنی جامعه حل میشود و چقدر باید سطحی نگر بود که فکر کرد با پنهان کردن بدیها ... مشکلات و معضلات جامعه حل میشود!!!! نه خیر ازاین خبرها نیست شبهای برره بالاخره یک روز تمام میشد مثل زمستان که میرود و روسیاهی آن به ذغال میماند.... شبهای برره تعطیل شد ... برره ای ها... به بهتر بگویم آینه های تمام نمای ما رفتند اما مشکلات جامعه همچنان پابرجا ست ... دزدی ها و حق خوری ها و پلیدیها هنوز در جامعه موج میزند ....

از رفتن برره ای ها خیلی ناراحت هستم اما خوشحالم به دو دلیل... اول اینکه شبهای برره خیلی چیزها برای گفتن داشت و در این مدت کوتاه توانست به خوبی همه چیز را بیان کند ... شبهای برره یک طنز تلخ بود یک تیغ برنده که خیلی ها را تکان داد....

و دوم اینکه به کوری حسودان و تنگ نظران مهران مدیری استاد بزرگ طنز باز هم خوش درخشید و 0سریالش  جاودان شد و در خاطرها ماندگار....

اما من یک سوال دارم از آقای ضرغامی مدیر شبکه سوم سیما.... آقای ضرغامی شما که اگر میخواستید این سریال 200 قسمت باشد باز هم میتوانستید این مساله را از مدیری بخواهید و کارگردان محبوب و صبور ما هم مثل همیشه به خاطر مردمی که دوستش دارند و چشم انتظار برنامه هایش هستند میپذیرفت همان طور که جنگ 77 نه ماه به طول انجامید اما میخواهم بدانم چی شد که شبهای برره تمام شد؟؟؟؟

سریالی که قرار بود 135 قسمت باشه... قرار بود نوروز مهمون ما باشه چی شد که به صد قسمت نرسیده تموم شد؟! آیا ایرادی داشت یا چون ایرادهای رو بیان میکرد تموم شد؟!!! مگر خود شما نبودید که رسما از مهران مدیری تشکر کردید پس چی شد؟!!!

بگذارید سوال خودمو از آقای رئیس جمهور هم بپرسم... آقای احمدی نژاد شما که رئیس جمهور این جامعه پر از ایراد و اشکال ما هستید آیا بیان ایرادها و کمی ها اشکالی داره؟ این جامعه کی باید بگیره که انتقاد پذیر باشه کی میخواد یاد بگیره که تنها راه اصلاح شدن نقد پذیریه؟کی میخواد این مساله رو بپذیره که گاهی برای رشد باید نیم نگاهی به خودمون و ایرادهامون بیندازیم؟آیا تا ایرادها دیده نشه اصلاح بوجود میاد؟؟؟جامعه رشد میکنه ؟زنده میمونه؟.... یا شاید هم مساله خیلی جدی تر از این حرفهاست که من ساده فکر میکنم؟؟؟؟!!! شاید بعضی ها مثل برره ای عاشق ایرادها شون هستند و به هیچ وجه نمیخوان اونا رو از دست بدن؟ و به همین دلیله که نمیخوان دیده بشن و از تماشای آن گریزانند.... آیا واقعا همین طوره یا من اشتباه میکنم ؟

آقای رئیس جمهور چرا هنرمندان عزیز ما نباید بتونن در جامعه خودشون به راحتی برنامه بسازن و متعادل کار کنند؟؟؟!!! ... ... مگر خود شما نبودید که ابتدای کار یا قبل از آن قول دادید که جامعه رو رشد بدید اصلاح کنید ؟!... قول دادید صبور باشید و جامعه رو نقد پذیر کنید ؟پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شد که دیدن یک سریال کوتاه 45 دقیقه ای که در هر جای دنیا میتونه به هر کسی نیش بزنه و هر ایرادی رو به رخ بکشه یک عده رو خشمگین کرد و باعث شد که برای نابودی اش کمر همت ببندند و ریشه به تیشه سریال بزنند و حق یک لبخند کوتاه را از مردم خسته غمگین روزگار بگیرند؟ ... آیا شبهای برره این قدر تلخ و گزنده بود ؟آیا انتقاد پذیر بودن این قدر سخته ؟یا خندیدن حق ما نیست؟؟؟؟؟؟..........


نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1384 ساعت 05:03 ق.ظ توسط پگاه نظرات |

اخرین مطالب
مجموعه جدید
"مهران مدیری" در بارگاه هارون الرشید!
نیم نگاهی به ؛ مرد هزار چهره

جسته گریخته از کار جدید مهران مدیری
بازگشت مدیری بعد از ماه رمضان.
خاطرات کارهای مدیری و تندیس حافظ

هر روز روز تولد توست...





نیم نگاهی به ؛نامزدنگ؛

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 4 ) 1 2 3 4